حكيم ابوالقاسم فردوسى

330

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

افكندن اكوان ديو رستم را به دريا چون پيل تن به خواب رفت اكوان ديو او را از زمين در ربود و به آسمان بالا برد . تهمتن بيدار گشت ، و چون دانست كه به دام اكوان ديو گرفتار آمده است از سرِ درد و اندوه به خويشتن گفت : دريغا دل و زور و اين يال ِ من * همان زخم شمشير و كوپال ِ من جهانى از اين كار گردد خراب * برآيد همه كام ِ افراسياب نه گودرز ماند نه خسرو نه طوس * نه تخت و كلاه و نه پيل و نه كوس اكوان به تهمتن گفت : اكنون روزگارت به سر آمده است بگو ترا از اين بالا به دريا بيندازم يا به كوه . رستم دانست در آن حال با او برنمىآيد رضا به قضا داد . در دل گفت : كار ديوان باژگونه است اگر گويم به دريا بينداز ، به كوه مىاندازد اگر گويم به كوه رها كن به دريا مىاندازد بايد كارى كنم كه مرا به دريا اندازد باشد كه رهايى يابم . پاسخ داد : دانايان گفته‌اند : هر كه در آب غرقه شود به مينو راه نمىيابد . به كوهم بينداز تا ببران و شيران بازو و چنگال مرد دلير را ببينند . چنان كه پيل تن انديشيده بود ، خلاف گفتهء او ، اكوان ديو وى را از بالا به دريا رها كرد . همين كه تهمتن از هوا به دريا افتاد نهنگان آهنگ او كردند . پيل تن به دست و پاى چپ شنا مىكرد و با دست راست نهنگان را مىكشت ، و رو به كناره راه مىگشود . سرانجام پا به خشكى نهاد . ايزد پاك را نيايش كرد ، و خود را به چشمه‌اى كه پيش از گرفتارى به چنگ اكوان كنار آن خفته بود ، رساند . هر چند پيراهن چشمه جستجو كرد رخش را نديد . زين و لگام را برداشت ، پى اسبش را گرفت و رفت تا به مرغزارى رسيد . آن جا چراگاه اسبان افراسياب بود . رخش را ميان گلهء اسبان ديد . با كمند گرفت زين برنهاد ، و گلهء اسبان افراسياب را به پيش راند . گله‌دار چون بانگ اسبان را شنيد سراسيمه از خواب بيدار شد . گروه سواران نگهبان را كه چون او به خواب بودند بيدار كرد . همه در پى پيل تن تاختند ، تا او و اسبان را بگيرند .